تبليغاتX
پــــروانـــهـ هـــا
 

 

 

پست ثابت - دعا و خوش آمدگویی

    

پروردگارا
اعتراف میکنم که گاه گاه از مشکلات زندگی خسته میشوم و انسانیتم کمرنگ میشود
اعتراف میکنم در مقابل آنچه آزارم میدهد به شدت تحلیل می روم
ای خدا
مگذار به سبب خستگی هایم کسی را آزاردهم
مگذار آنچه را که حق میدانم،به آن علت که آن را بد میدانند کتمان کنم
و ای کاش که بازگشتم فقط و فقط به سوی تو باشد
                                                                                                          «آمین»

     

 سلام دوستای گلم خوش اومدید تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 قدم همتون به روی چشمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 با نظرات گرم خودتون تو بهتر شدن وبلاگ کمک کنید.

                                                                                                 

                                                                                         

                                                                                   با تشکر

                                       مدیریت وبلاگ

 

  

 

 

 



 لطف کنید نظر خصوصی نذارید.


+نوشته شده در 89/11/15ساعت11:19توسط پـــــروانـــهــ |
ازت ممنونم که اگه ناخوشی های ایام بر قلبم دست درازی میکنه ، با قلب مهربونت ، قلب 
خدارو به تسخیر در میاری و غم رو از دلم دور میکنی.
پیشاپیش روز مادر بر همه مادران عزیز مبارک




+نوشته شده در 91/02/22ساعت12:19توسط پـــــروانـــهــ |
...
آخیییش عجب روزای پر کاریه...

چند روز که به خاطر سرما خوردگی همش تو استراحت بودم جایی نمیرفتم حتی نتم نمیومدم

هفته ی دیگه عروسیه پسر عممه سرمون شلوغه همش خونه عمه ایناییم. 

وقتم پره خوبه اینطوری کمتر به چیزای دیگه فک میکنم چون همش سرگرمم

امتحانای میان ترمم که دیگه داره تموم میشه خوب بود خداروشکر.

یک هفته است که استاد راهنما میخوتد جواب بده که پایان نامم خوبه یا نه ولی نمیدونم چرا جواب نداد اس هم دادم بهش ولی جواب نداد نمیدونم چی  شده! جالبه اون روزی که پروژه رو واسش ایمیل کردم گفت 2 روز دیگه جوابشو بهت میدم ولی الان یک هفته است که گذشته...

فعلا روزای خوبیه همه چی خوب و آرومه ایشالا که همینطور بمونه...

این روزا کلید کردم رو آهنگ به عشق دیدنته ندیم آهنگشو دوس دارم آرومم میکنه

+نوشته شده در 91/02/22ساعت1:42توسط پـــــروانـــهــ |
کاش می توانستی درک کنی عزیز من...

کاش می توانستی بفهمی که

مشکلات ذهن مغشوش من

بسیار جدی تر از پای کسی درمیان بودن است!!!

من به این چیزها حتی فکر هم نمیکنم.

اما تو...

کاش می توانستی بفهمی!!!

+نوشته شده در 91/02/19ساعت0:18توسط پـــــروانـــهــ |
...
این هفته ای که گذشت بد نبود نسبتا آروم بود.

پایان نامه حسابی منو مشغول خودش کرده تقریبا میشه گفت دیگه تموم شده.شنبه باید ببرم به استاد نشون بدم اگه خوب بود چاپش کنم بدم صحافی واسه جلدش.

امروز دوست عزیز برام یه مسج فرستاد که خوشم اومد مینویسم تا شما هم بخونیدش من خیلی خوشم اومد


کوچه های قدیمی را باریک می ساختند تا آدم ها به هم نزدیکتر شوند حتی در یک گذر ، اکنون چقدر آواره ایم در این همه اتوبان سرد!

+نوشته شده در 91/02/15ساعت0:54توسط پـــــروانـــهــ |
...
سلام دوستای گلم شرمنده چند وقته که آپ نکردم بابت غیبتم عذر میخوام.

دیگه به تنهاییم عادت کردم عجب دنیای قشنگیه نمیخوام با هیچ چیزی عوضش کنم اینطوری فکرم راحته.

2 روز با دایی و دختر دایی و زندایی رفتیم آمل پیش پسر داییم آخه دانشجوی اونجاست.

با این که کم بود ولی همین 2 روز کلی خوش گذشت و تو روحیه ام تأثیر داشت.


+نوشته شده در 91/02/09ساعت0:5توسط پـــــروانـــهــ |
خسته ام
خسته تر از اون چیزی ام که بشه فکرشو کرد.

کم آوردم به معنای واقعی . دیگه حوصله این زندگی و درسو ندارم.

دلم یه جای خیلی دور میخواد مثل کویر که هیچ کسی پیشم نباشه فقط خودم باشمو خدای خودم.



+نوشته شده در 91/01/25ساعت2:49توسط پـــــروانـــهــ |
وقتی دلتنگ میشوم...

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

خود به خود هوس باران را می کنم.

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را می کنم

آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمی خواهد باران قطع شود.

دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم ،

از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم

دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند

لحظه ای که آرام آرام می شوم

و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام می کند ،  مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،

فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،

تنهایی در کوچه های سرد و خالی…

کجایی ای یار من ؟

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

 کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد

تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ،

تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.

قصه مرد تنها در یک  شب بارانی ،

شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.

آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است.

+نوشته شده در 91/01/16ساعت18:29توسط پـــــروانـــهــ |
آخر هفته ی خوبی بود
دیروز صبح به نسیبه اس دادم که امروز هوا خوبه بیا بریم تله کابین زنگ زد گفت باشه بریم .قرار شد ساعت 3:30 ایستگاه همیشگی همو ببینیم. وقتی قطع کرد خواستم دوربینو بزنم شارژ که دیدم شارژرش نیست یادم اومد دست نسیبه است واسه همین من ساعت 3 رفتم خونشون تا یکم دوربین شارژ بشه که بتونیم عکس بگیریم.

ساعت 3:30 از خونه اومدیم بیرون تا یه جایی رو با تاکسی رفتیم بقیه اشو دربست گرفتیم.

واااااااااااااای ]چقد شلوغ بود اول رفتیم لب ساحل بعدش رفتیم فروشگاه ایران کتان یکم چرخیدیم.

رفتیم گیشه بلیط گرفتیم واسه سوار شدن تله کابین وای چقد شلوغ بود چه صفی بوداااااااااااا جاتون خالی 2 ساعت تو صف موندیم تا نوبتمون شد پون 2 نفر بودیم یه زن و شوهر هم با ما نشست تو کابینمون. وای چه حالی میداد اون بالا.رسیدیم بالا کوه از پله ها رفتیم بالا چند تا عکس گرفتیم بعدش نسیبه گفت بیا فرپیچ بخوریم منم قبول کردم.وقتی تموم شد گفتم بریم تو صف که بیایم پایین آخه شلوغه تا نوبتمون بشه دیر میشه 1 ساعت هم واسه برگشت موندیم تو نوبت ولی این دفعه دیگه 2تایی پیدا نشد منو نسیبه تنها تو یه کابین نشستیم وای چقد مسخره بازی درآوردیم کلی عکس گرفتیم شب از اون بالا شهر چقد قشنگ بود. خلاصه اومدیم پایین سوار ماشن شدیم که بیایم خونه سر راه رفتیم بیمارستان که نسیبه آمپول بزنه.از بیمارستان که اومدیم بیرون خداحافظی کردیم از هم جدا شدیم ساعت 9:30 رسیدم خونه خیلی خسته شده بودم ولی خیلی خوش گدشت.

دیشب زود خوابیدم خیلی خسته بودیم تا 12:30 ظهر خواب بودم وقتی بیدار شدم دیدم هوا ابریه گفت حتما بارون میاد که اومد.بعداظهر رفتیم جنگل سرد بود آتیش روشن کردیم ای جان کنار آتیش چه حالی داد.

اینم از پنج شنبه و جمعه که خیلی خوب بود و خوش گذشت.


+نوشته شده در 91/01/12ساعت2:20توسط پـــــروانـــهــ |
عشق و دیوانگی...

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

+نوشته شده در 91/01/09ساعت0:42توسط پـــــروانـــهــ |
گر نمی دیدم تو را

گر در این دنیا نمی دیدم تو را

گر نبودم با تو هرگز آشنا


گر در آن محفل نبودی همچو شمع

یا نمی دیدم تو را در بین جمع


گر ز هر بیگانه ای بیگانه تر

می گذشتم از کنارت بی خبر


گر به سوی من نمی کردی نگاه

با نگاهی گر نمی رفتم ز راه


عاشقی گر در سرشت من نبود

یا که عشقت سر نوشت من نبود


گر تو را بخت بد کوتاه من

سوی دیگر می کشید از راه من


این زمان جانم ز عشقت پر نبود

سینه ام منزلگه این درد نبود


گر چه عشقت غیر محنت بر نداشت

ساقیت جز درد در ساغر نداشت


گر چه دیدم در رهت دام بلا

وای بر من گر نمی دیدم تو را



+نوشته شده در 91/01/08ساعت0:59توسط پـــــروانـــهــ |
سال 1391



فرا رسیدن سال نو و بهار پر طراوت که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد را به همه دوستان عزیز تبریک میگم.

اینم شمع سال نهنگ امیدوارم سال خوبی برای همه ی شما دوستان عزیز باشه:






+نوشته شده در 91/01/01ساعت8:44توسط پـــــروانـــهــ |
سال 90 هم تموم شد
امروز تصمیم گرفتم ازین لاک بیرون بیامو دیگه دم عیدی یه تکونی به خودم بدم.تصمیم گرفتم اگه خدا بخواد جدی جدی فراموشت کنم.

رفتم بند و بساط هفت سین همون سنجد و سمنو و ... اینا رو گرفتم.ظرفشم آماده کردم تا فردا بچینیم 

ولی خودمونیما چقد سال 90 زود گذشت انگار همین دیروز بود که به هم دیگه عیدو تبریک گفتیم ولی 1 سال ازش گذشته.

میخوام سال جدید و یه جور دیگه شروع کنم کلا متفاوت باشم با پری سالهای قبل

شب هم خونه آبجی بودیم کلی مسخره بازی درآوردم بعد 3 ماه.همه تعجب کردن ازین که چی شد من دوباره مثل قبل شدم !!! 

اینم از آخرین روزای سال 90 ولی چقد زود تموم شدااااااا نه؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در 90/12/29ساعت2:48توسط پـــــروانـــهــ |
کم آوردم...
الان دقیقا 3 ماهه که رفتی دیشب تا 4 صبح داشتم گریه میکردم خیلی دلم برات تنگ شده دارم روانی میشم دوست دارم فقط یک دقیقه صداتو بشنوم.

چقد دلم برای اون روزا تنگ شده خسته شدم ازین همه حرص و عذاب.

حرص پدرمو دراورده یه تار جلوی موهام سفید شده میدونی یعنی چی؟

کاش میومدی اینجا از حال و روزم باخبر میشدی ولی ...

به جای اینکه هر روزی که میگذره بیشتر فراموشت کنم برعکس بیشتر جای خالیتو حس میکنم  دیگه کم آوردم 

چرا با من این کارو کردی آخه! زندگیم شده جهنم

این روزا اینقد نبضم آروم میزنه گاهی وقتا فک میکنم که قلبم داره از کار وامیسته. همش احساس میکنم یکی تو گوشم میگه که آخرای عمره که رفتنی ام. 

خدااااااااااا چقد دیگه باید صدات کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



+نوشته شده در 90/12/21ساعت23:16توسط پـــــروانـــهــ |
این روزا

این روزا تو فلب من یه حسیه

که مثل حس غریب بودنه

مثل لمس کردن دستات

وقتی بارون میزنه

یادمه تو رو تو اون شب سیاه بارونی

وقتی که زل میزدی به چشم من به آرومی

تو نگات هزار تا راز کهنه بود

تو نگات برق روزای رفته بود

رنگ چشات رنگ بوسه

واسه بغض نگات دلم میسوزه

این روزا توقلب من یه حسیه

که مثل حس غریب بودنه

میدونم که این دل من

روی شونه های تو آروم میگیره

میدونم که بغض من

توی دست گرم تو پایون میگیره

این روزا تو قلب من یه حسیه

که مثل حس غریب بودنه

مثل لمس کردن دستات

وقتی که بارون میزنه

میدونی تو فصل پاییز

قلب من غم ریزونه

اینو چشمات میدونن

آخه این فاصله ها

بین ما فراوونه...


+نوشته شده در 90/12/17ساعت22:35توسط پـــــروانـــهــ |
آخیییییش راحت شدم
بالاخره بعد از 1 ماه و نیم تونستم یه لپ تاپ نو بگیرم.

این مدت همش با لپ تاپم درگیر بودم.دادم گارانتی فک کردم دیگه درست شده ولی نشده بود دوباره همون آش و همون کاسه تا اینکه یارو گفت پس بیخیال شو یه لپ تاپ جدید بگیر منم قبول کردم امروز یه دونه نو گرفتم که قشنگ تره رنگشم قرمزه ای جان همونی که میخواستم.

دیگه راحت شدم.

+نوشته شده در 90/12/15ساعت0:3توسط پـــــروانـــهــ |
خداروشکر
بعد 1 ماه بالاخره لپ تاپم درست شد امروز گرفتمش.

وقتی اومدم خونه افتادم به جونش تا الان داشتم باهاش ور میرفتم خوب شده فعلا تا ببینم چی میشه

ویندوزشو عوض کردم ولی درایوراش اونجا جا مونده فردا بازم باید این همه راه رو برم تا بگیرمش.

خداروشکر عمه فردا مرخص میشه.

این از امروز روز عجب پر کاری بودااااااا ولی روی هم رفته روز آرومی بود

+نوشته شده در 90/12/07ساعت0:11توسط پـــــروانـــهــ |
خدا کمکش کن
غروب مامان زنگ زد خونه عمه که گفتن حالش بده بردنش دکتر وقتی بابا اومد ما رفتیم خونشون که دیدیم دختر عمم داره گریه میکنه منو مامان و بابا خشکمون زد خیلی ترسیدیم بیچاره بابا شوک بدی بهش وارد شد. رفتیم تو خونه مادربزرگمم اونجا بود گفتن عمه رو بردن c.c.u بستریش کردن دکتر گفته شارژ باطریش تمومه باید شارژ شه تو ریه هاشم مایع جمع شده جلو تنفسشو میگیره وضعش وخیمه باید تحت مراقبت باشه.

هممون میترسیم چون حال و روزش خیلی بده از همه دوستان تقاضا دارم واسه عمه جونم دعا کنن 

حالم خیلی گرفتست سر درد شدیدی دارم.

خدا جونم خودت کمکش کن.

+نوشته شده در 90/12/04ساعت0:16توسط پـــــروانـــهــ |
اینم از امروز...

صبح به مینا زنگ زدم گفتم میخوام برم حریر بگیرم واسه لباسی که دادم عمه درست کنه گفت منم میام گفتم باشه ساعت 4 جای همیشگی میبینمت.

تو مسیر وقتی از کنار خونتون رد میشدم گفتم به دلم افتاده که امروز میبینمت ایشالا حدسم درست باشه آخه دلم خیلی برات تنگ شده.

کلا امروزم با این امید که میبینمت از خونه زدم بیرون.

ساعت 4 رسیدم دم پاساژ نگین دیدم مینا هم اومد رفتیم پارچه ها رو گرفتیم یکمم چرخیدیم بعدش داشتیم قدم میزدیم که بریم مطب دکتر مینا آمپول داشت ، بزنه.من گفتم مینا من مطمئنم که امروز نفسمو میبینم گفت برو بابا هنو فراموش نکردی؟؟!!!! گفتم قبول کن نمیشه خودت از رابطمون خبر داشتی که چقد باهم صمیمی و راحت بودیم و چقد همو دوس داشتیم گفت میدونم ولی سعی کن ازدواج کنی که این حرف مینا باعث یه بحث مفصل شد گفتم من نمیتونم فعلا کس دیگه ای رو دوس داشته باشم خودمو به زور دوس دارم گفت نه منم اینطوری بودمو ... هزار تا دلیل دیگه که هیچ کدوم تو مخم نرفت و قبول نکردم تا اینکه یهو دیدم یه ماشین داره از رو به رو میاد خیلی آشناست خودش بود اون لحظه انگار دنیا رو بهم داده باشن البته تموم بدنم شل شده بود اونم منو دیده بود واسه چند ثانیه خیره شدیم اشکم اشت درمیومد که با هر مشقتی بود جلوی خودمو گرفتم بعدش به مینا گفتم دیدی گفتم میبینمش گفت آره حالا چرا میلرزی؟؟؟

نفهمیدم بقیه راهو چطور رفتم!!!!

رفتیم مطب مینا آمپولشو زد بعدشم سوار تاکسی شدیم تا یه جایی رو باهم اومدیم بعد من ازش جدا شدم 

که یهو یاد ارمیا افتادم تو این جور مواقع فقط با حرف زدن با اون یکم آروم میشم چند دقیقه حرف زدیم که گفت دوستش پشت خطه منم قطع کردم سوار ماشین شدم اومدم خونه.

وقتی رسیدم آبجیم(سمانه) و پویان خونمون بودن که سمانه از قیافم فهمید که من یه مرگیم هست اومد تو اتاق گفت چته منم واسش تعریف کردم گفت منم دلم واسش تنگ شده پسر خوبی بود بذا زنگ بزنم باهاش صحبت کنم که من قبول نکردم.

سر شام بودیم یهو اشکم چکید رو صورتم که تا بیام پاکش کنم همه فهمیدن حسابی ضایع شدم مجبور شدم یجوری بپیچونم.

اینم از امروز... با دیدنت جون گرفتم


+نوشته شده در 90/12/02ساعت22:47توسط پـــــروانـــهــ |
خدااااااااااا...
خدا جونم نمیدونم چقد دیگه باید صدات کنم و اشک بریزم.خودت که میبینی تو این مدت چقد داغون شدم.

آخه این چه کاری بود با من کردی؟؟؟؟

میدونم خودتم داری عذاب میکشی.دیشب که دیدمت دلم کباب شد اون چه ریخت و قیافه ایه که واسه خودت درست کردی.

2 روزه که سرما خوردم حالم خیلی داغونه.امروز همش خواب بودم.فردا هم که ازصبح تا غروب کلاس دارم وای خدا غصه ام گرفته 7 تا کتابو باید با خودم ببرم.3 تاشو که خودم کلاس دارم 4 تاشم باید برای مینا ببرم.وااااااااااااااااای

این دیگه چه زندگی ایه...

عمه جونمم که حالش خوب نیست.سرما خورده ولی چون قلبش با باطری کار میکنه همه نگرانشیم آخه این سرما خوردگیه لعنتی زده به ریه اش نفسش بالا نمیاد هممون میترسیم و ناراحتیم.دیشب دیدمش وقتی اومدم خونه نمیتونستم بخوابم آخه این عممو خیلی دوس دارم جونمم براش میدم.

براش دعا کنید

22 روزه که لپ تاپمو دادم تعمیر ولی هنو خبری نشده.معلوم نی چه غلطی دارن میکنن.

عجب روزای پر دردیه.همه ترکم کردن.منی که همش گوشیم دستم بود در حاله اس دادن بودم الان یادم نمیاد که زنگ گوشیم چیه!!!

دوستان عزیز فقط مواقعی که گیر میکنن و به کمک احتیاج دارن و تو غم و غصه ها به یاد منن که بشم سنگ صبورشون.شانسه دیگه...

با این که فقط حدود 10 ماه با ارمیا آشنا شدم اما تو این مدت دوستیشو بهم ثابت کرد دوست خوبیه ایشالا همیشه تو زندگیشو کارش موفق باشه. شایسته ی بهترین ها تو زندگیشه.اگه سر زد از همین جا بهش میگم خیلی دوستت دارم عزیزم.


+نوشته شده در 90/11/30ساعت22:42توسط پـــــروانـــهــ |